تبليغاتX
افسون سبز

افسون سبز

خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت

عاشقانه



آخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم

                                           تا فدای چشمای مثل بهار تو کنم

میدرخشی مثل یک تیکه جواهر توی جمع

                                        من میترسم عاقبت یک روز قمارت بکنم

من مثل شبهای بی ستاره سردو خالیم

                                         خب میترسم جای عشق غصه رو یار تو کنم

تو مثل قصه پر از خاطره هستی نمیخوام

                                           من بی نشون تورو  نشونه دارت بکنم

تو که بی قرار دیدن شب وستاره هی

                                           واسه دیدن ستاره بی قرارت بکنم

مثل دریا بی قراری نمی تونی بمو نی

                                         من چرا مثل یک برکه موندگارت بکنم

تو بگو خودت بگو با تو بمونم یا برم

                                         آخه من هیچ نمی خوام که غصه دارت بکنم



                                                                    
     تقدیم به بهترینم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 17:0  توسط   | 

زندگی



زندگی نه یک مکافات،

بلکه پاداش یک عمل است

آری!

فرصتی مغتنم یافته ای تا:

ببالی،

ببینی،

بدانی،

بفهمی،

و باشی...

زندگی و خداوند معنای یگانه ای دارند

زندگی کن به تمامی،

زندگی کن در ژرفا،

زندگی کن تمام و کمال...

تمام لحظه ها زیبا هستند،

این تویی که باید پذیرنده باشی و آماده

تمام لحظه ها سرشار از نعمت اند،

این تویی که باید توانایی دیدن داشته باشی...

تلاش نکن که زندگی را بفهمی،

زندگی را زندگی کن!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 9:47  توسط   | 

پند


بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم

مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!! »
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 9:22  توسط   | 

داستان



 
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 ، بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود .

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند .

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت ، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید : 
 پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 10:8  توسط   | 

Valentine
 


چند سالي ست حوالي 26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!

جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است.
اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!

براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.

با تشکر از ع.د

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 10:33  توسط   | 

عاشقانه

عشق طرح ساده لبخند ماست         معني   لبخند   ما  پيوند  ماست

 

عشق را  با  دستهاي   مهربان         هركه قسمت ميكند مانندماست

 

عشق يعني اين كه ما باوركنيم          يك  دل  ديگر  ارادتمند  ماست

 

دوستي  همسايه ي   نزديكمان          مهرباني  نيز  خويشاوند  ماست

 

گرچه ماخودرانصيحت يكنيم         عشق , اما,بي خيال  پند  ماست

 

دست خوبت رابه دست من بده       دستهاي ما پل پيوند      ماست

 

شرح مبسوط زيان و سود عشق       چشم غمگين ودل خرسندماست

 

كيست عريانتر زمادر متن عشق       ارتفاعات غزل ,الوند      ماست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 23:13  توسط   | 

چرا به مسجد نمی آیی؟

سوال یک مرتجع مذهب نما از یک جوان سر در گم امروزی

مسجد یکی از ارکان اسلام ومحلی برای نمایش اتحادوقدرتو شکوه و جلوه ای از برادری و برابری مسلمانان است .محلی برای تجمع برادران دینی برای مطرح کردن مشکلات روز مره جامعه مثل
بیکاری شکاف طبقاتی اعتیادو . . . وچاره اندیشی آنهاست.
نه محلی برای خالی کردن عقده های دینی مردم نه محلی برای سو ء استفاده از اعتقادات ملت
و نه محل دعا ونیایش صوری وکورکورانه و مقدس مابانه ودر آخر نه مکانی برای تو جیه کردن وضع
موجود حکومتهاونظامهایی که بنام آن وجود دارد.
و  اگر غیر از این بود هیچگاه ابوذر مسجدی را  که با دستان خود ودر کنار دوستان صدیقی چون
علی و سلمان وعمار واز همه مهمتر پیامبر ساخته بودرها نمیکرد وراه صحرای خشک وسوزان
ربذه را در پیش نمی گرفت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:3  توسط   | 

داستان يك محبت

يك روز صبح زود از خواب برخاستم تا طلوع آفتاب را تماشا كنم. به راستي كه ز يبايي آفرينش خدا وصف ناپذير بود. نگاه مي كردم و خداوند را براي كار عظيمش مي ستودم . در حالي كه نشسته بودم حضور خداوند را در كنار خود احساس كردم او از من پرسید:« آيا مرا دوست داري؟».

جواب دادم:«البته! تو خداوند و خداي من هستي.»

بعد پرسيد:« آيا اگر از نظر جسمي مفلوج بودي، باز هم مرا دوست داشتي؟» پريشان خاطر شدم. به دستها، پايها و مابقي اعضاي بدنم نگاه كردم و به خود گفتم: از انجام كارهاي زيادي ناتوان خواهم شد. كارهايي كه الان بسيار طبيعي به نظر مي رسند. اما با اينحال چنين جواب دادم:« كمي مشكل خواهد بود ولي باز هم تو را دوست خواهم داشت.»

 خداوند چنين ادامه داد:« آيا اگر نابينا بودي، باز هم آفرينش مرا دوست داشتي؟» كمي فكر كردم. «چطور مي توانستم چيزي را كه نمي بينم دوست داشته باشم؟ » اما در همين حال به ياد نابينايان زيادي افتادم كه اگر چه نمي ديدند، ولي باز هم خداوند و آفرينش او را دوست داشتند. پس جواب دادم:« فكر كردن در اين مورد كمي مشكل است ولي باز تو را دوست خواهم داشت.»

خداوند از من پرسيد :« اگر ناشنوا بودي چطور، آيا به كلام من گوش مي كردي؟»

چطور مي توانم چيزي را كه نمي شنوم، گوش كنم!

اما فهميدم ، گوش كردن به كلام خداوند فقط با گوشها صورت نمي گيرد بلكه با قلب هم انجام مي شود.

جواب دادم:« اگر چه مشكل است ، ولي باز به كلام تو گوش خواهم كرد.»

خداوند بار ديگر پرسيد:« آيا اگر لال بودي باز هم مرا مي پرستيدي؟» چطور ممكن است بدون داشتن صدا خداوند را بپرستم؟

ناگهان اين عبارت به ذهنم خطور كرد: خداوند را با تمامي دل و جان مي پرستم. پرستش خداوند تنها سرود خواندن نيست ، شكر گذاري هاي قلبي ما، زماني كه شرايط سخت است خود نوعي پرستش است.

سپس چنين جواب دادم :« حتي اگر جسماً هم نتوانم تو را بپرستم ، باز اسم تو را خواهم ستود.»

بلافاصله خداوند پرسيد :« آيا با تمامي قلب خود مرا دوست داري؟»

با شجاعت و اطمينان قلبي فراوان ، پاسخ دادم :« بله خداوند! تو را دوست دارم ، زيرا تو تنها خداي راستين هستي!»

از پاسخي كه داده بودم ، احساس رضايت داشتم . انگاه خداوند گفت:« پس چرا گناه مي كني؟»

جواب دادم:« من كامل نيستم ، فقط يك انسان هستم.»

«چرا زمان صلح و آرامش و زماني كه همه چيز بر وفق مراد تو است، از من خيلي دور هستي ؟ چرا فقط هنگام سختي ها به طور جدي دعا مي كني؟»

هيچ جوابي نداشتم ، فقط اشك….

خداوند ادامه داد:

چرا هنگام پرستش به دنبال من مي گردي، گويي كه پيش تو نيستم؟

درخواستهايت را با بي تفاوتي عنوان مي كني؟ و چرا بي وفايي؟

اشك ها همچنان از گونه هايم جاري مي شد.

چرا اين قدر از من خجالت مي كشي؟

چرا پيغام هاي خوش را نمي رساني؟

چرا به هنگام سختي و جفا به نزد ديگران مي روي تا اشك بريزي، در حالي كه من شانه هاي خود را در اختيار تو گذاشته ام؟

چرا هنگامي كه كاري را به تو مي سپارم تا مرا خدمت كني، بهانه هاي مختلف مي تراشي؟

به دنبال جوابي مي گشتم، ولي هيچ پاسخي نداشتم.

اگر تو از زندگي لذت مي بري، به خاطر اين است كه من خواسته ام تا تو از اين نعمت برخوردار باشي. به تو استعدادهايي بخشيدم تا مرا خدمت كني، ولي تو همچنان به راه خودت مي روي.

كلام خود را براي تو كشف كردم، ولي تو از اين دانش استفاده نكردي . با تو سخن گفتم ، ولي گوشهايت بسته بود. اجازه دادم كه شاهد بركات من باشي ، ولي چشمان خود را بر گرفتي . خادمين خود را نزد تو فرستادم ، ولي تو با حالتي منفعلانه اجازه دادي كه دور شوند.

صداي دعاي تو را شنيدم و به همه آنها جواب دادم.»

«آيا حقيقتاً مرا دوست داري ؟»

نمي توانستم جواب بدهم. چطور مي توانستم؟

فوق از تصورم ، حيرت زده بودم . هيچ عذري نداشتم . چه چيزي مي توانستم بگويم !

قلبم گريست، و هنگامي كه اشكهايم جاري شد، چنين گفتم :«اي خداوند، خواهش مي كنم مرا ببخش. من لياقت آن را ندارم كه فرزند تو باشم.»

خداوند چنين پاسخ داد:« اين فيض من است ، اي فرزندم.»

گفتم: چرا مرا مي بخشي ؟ چرا مرا دوست داري؟

خداوند جواب داد:« چون خلقت من هستي . تو فرزند من هستي . من هرگز تو را ترك نخواهم كرد. وقتي گريه مي كني ، دلم برايت مي سوزد و من هم به همراه تو گريه مي كنم. وقتي از شادي فرياد بر مي آوري ، من نيز با تو شادي مي كنم . اگر سرخورده شوي ، من به تو اميدواري خواهم داد. اگر بيافتي ، من تو را بلند خواهم كرد و اگر خسته شوي تو را بر دوش خواهم كشيد. من تا انقضاي عالم با تو خواهم بود، و تو را تا به ابد دوست خواهم داشت.»

هرگز تابه اين اندازه با صداي بلند گريه نكرده بودم . چطور توانسته بودم تا اين حد سرد باشم ؟ و چطور به خود اجازه داد بودم كه اينچنين قلب خدا را به درد بياورم؟

از خداوند پرسيدم :« چقدر مرا دوست داري؟»

خداوند دستهاي خود را باز كرد و من دستهاي سوراخ شده اش را ديدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:1  توسط   | 

ایمان به کار

مطلبی را در یکی از وبلاگها چندی پیش خواندم که آوردن آن در این پست خالی از لطف نیست:

از میان تمام کسانی که برای دعای باران به سر کوه میروند تنها کسی به دعای خود ایمان دارد که چتر همراه خود میبرد

این چنین شخصی تمام ایمان خود را به همراش دارد .او اگر سرباز باشد به آسانی تسلیم دشمن  نخواهد شد . اگر معلم باشد کم فروشی نخواهد کرد و تمام دانسته های خود را در اختیار شاگردانش قرار خواهد داد.اگر مغازه دار باشد ذره ای هم از حق مشتری دزدی نخواهد کرد و . . .

البته این اصل را قبول دارم که انسان کامل شدن یا حداقل به انسان کامل نزدیک شدن مستلزم شرایطی است که مسئولیت فراهم آوردن اکثر آنها را جامعه بر عهده داردو تمام مواردی که به آنها اشاره شد در یک جامعه به دور از طبقات وسالم امکان پذیر است .

در چنین فضای سالم وبا داشتن الگویی مانند امام حسین است که ۷۲ سرباز با ایمان در برابر دژخیم زمان با آن همه تعدادو نفرات قد علم میکنند و با تمام استواری وایمانیکه در راهشان نشان میدهنددر یک چشم به هم زدن از بین میروند .

اما به خاطر همان اصل ایمان راهشان بعد از گذشتن ۱۴قرن  وتا ابد مورد تایید است . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 18:35  توسط   | 

خود را ارزان نفروشیم

 

 

دهان دخترزيباتهي زدندان است


كه هرشكسته دندان بهاي يك نان است


هيچ كس فكرنكردكه درآبادي ويران شده ديگرنان نیست

 

وكسي فكرنكردكه چراايمان نيست


وزماني شده است كه به غيرازانسان


هيچ چيزارزان نيست!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 17:8  توسط   | 

هر کسی را بهر کاری ساخته اند

سعی می کنم  کلیشه ای وتکراری مطلب ننویسم برای رسیدن به این هدف زمانی را برای نوشتن انتخاب میکنم که تنها باشم .

در ادامه شعر زیبایی را در پستم قرار میدهم :

حلال خور ترمز می کند!!!!

 

 

روزی روزگاری در همین نزدیکی حلال خوری بود که...

 

 

حلال خور ما مي خواست سوزن نخ کند

                                                               ني به کندي بلکه فورا" نخ کند

حلال خور ما مي خواست سوزن نخ کند

                                                               سوزنش را بهتر از بابا نخ کند

 رفت در کنج اتاق خود نشست

                                                              در به روي انجمن و بابا ببست

عينکي در جيب بودش نمره دار

                                                               کرد آن را روي بيني استوار

بعد نخ را در دهان خويش برد

                                                               خيس کرد و سوي سوزن پيش برد

نخ ستبر و چاک سوزن ، تنگ بود                           

                                                                در ميان سوزن و نخ ، جنگ بود

حلال خور ما در کار ، استمرار کرد                 

                                                                 لاجرم يک کار را صد بار کرد

گفت : آخر سوزن از رو مي رود                 

                                                               نخ ز سوراخ عاقبت تو ميرود

گفت : اين آسانترين کار من است        

                                                              کار نيکو کردن از پر کردن است

روز رفت و ماه رفت و سال رفت       

                                                             عمر حلال خور ما بر اين منوال رفت

کهنه کاري آمد از راه دراز    

                                                                گفت بيخ گوش حلا خور ما به راز

کاروان عمر تو در پاي سوزن – نخ گذشت

                                                              عمر تو در پاي سوزن نخ گذشت

روز رفت و هفته و سال و سده

                                                             خواب ماندي و جهان شد دهكده 
سالها «اين مثنوي تأخير شد» 

                                                              موي بور تو چون شير شد
ريزه‌ ميزه من! برنجت شد كته           

                                                  لاجرم بر آب افتادت پته
دست از سوزن بدار و نخ متاب

                                                              فكر نان كن، خربزه آبست، آب
حلال خور ما نخ بر لب و سوزن به دست

                                                             گفت: اين از نان شب واجت‌تر است
افت دارد از براي چو نيم مني  

                                                              كه نتانم كرد نخ  در سوزني
در همين احوال كودكي خردسال

                                                             مي گذشت از گوشه‌اي با قيل و قال
حــلال خـور را ديــد او           

                                                               آمد بنشست با او روبه رو
گفت: مشغول چه‌اي؟ اي ريزه ميزه

                                                            گفت: دارم نخ به سوزن مي‌زنم
سوزن و نخ را گرفت از دست او         

                                                            نخ به سوزن كرد و گفت: اينك برو
حلال خور ما حيران شد و گفت: اي عجب

                                                              كودكي از پاي تا سر يك وجب
كار نيكو، بهتر از من مي‌كند     

                                                            بهتر از من نخ به سوزن مي‌كند

 

كهنه‌كار نكته‌سنج خوش ادا    

                                                گفت رندانه به گوش ريزه ميزه ما
طرح دنيا را كه مي‌انداختند     

                                                هر كسي را بهر كاري ساختند
بعد از اين در كار خويش انديشه كن

                                                پند بشنو، كشك سابي پيشه كن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 16:57  توسط   | 

سخنانی ارزشمند از نویسنده بزرگ جبران خلیل جبران

  • راستش را بخواهید می خواستم درباره موضوعات مختلفی دراین وبلاگ پست بگذارم .
    ولی درباره بعضی موضوعات صلاحیت نوشتن را نداشتم ودر مورد برخی دیگر صلاح نبود که
    بنویسم.
  • برای این پست سخنان ارزشمندی از نویسنده ای ارزشمند انتخاب کرده ام:

 عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند   "  . جبران خلیل جبران

 حیات درختان در بخشش میوه است . آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند  "  . جبران خلیل جبران

 زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در خطاب و سخن گفتنت جلوه کند " . جبران خلیل جبران

 

آموختن تنها سرمايه ای است که ستمکاران نمی توانند به يغما ببرند " . جبران خلیل جبران




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 1:41  توسط   | 

زندگی یعنی چکیدن هم چو شمع از گرمی عشق رفتن آخر رسیدن بر در آبادی عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 0:8  توسط   | 

خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:59  توسط   |